سديد الدين محمد عوفى
196
متن انتقادى جوامع الحكايات و لوامع الروايات ( فارسى )
بيت بگذاشتهام مصلحت خويش به دو * گر بكشد و گر زنده كند او داند ابراهيم گريبان خود بگرفت و گفت : اى مسكين در عمر هرگز با خداوند خود چنين بودهاى كه آن غلام مىگويد « 1 » ! [ بازرگانى كه محض رعايت ادب بر بالش اهدائى كسرى ننشست ] حكايت ( 9 ) آوردهاند كه در ايّام پادشاهى كسرى بو « 2 » سفيان به بازرگانى آمده بود ، و ملوك پارس را رسمى بود كه چون كسى را « 3 » بزرگ داشتندى او را بالشى فرستادندى تا بر آنجا نشستى . بوسفيان چون از پيش ايشان بيرون آمد و خدمتها عرضه داشت « 4 » كسرى او را بالشى فرستاد « 5 » تا بر آن نشيند « 6 » . بوسفيان بالش را بوسه داد و بر سر نهاد « 7 » . خبر به كسرى رسيد كه اين مرد ديوانه است كه بالش را بر سر نهاد و بر وى ننشست « 8 » . كسرى فرمود تا او را حاضر كردند . پس سؤال كرد كه چرا بر بالش ما ننشينى ؟ گفت : زيرا كه چون « 9 » بالش « 10 » تو ديدم خواستم كه او را بر عزيزترين جاى نهم و من هيچچيز عزيزتر از سر خود نديدم ، آن را بر سر نهادم . نوشروان را خوش آمد « 11 » . گفت : بوسفيان « 12 » را تشريف و انعام دهيد « 13 » كه در « 14 » بالش ما بزرگى ديد ما در دانش او « 15 » ، و « 16 » لطف و انعام او بيفزوديم « 17 »
--> ( 1 ) متن و مپ 2 - ابراهيم . . . غلام مىگويد ( 2 ) متن - بو ، مچ : شعبى ( 3 ) متن - را ( 4 ) مپ 2 - سفيان چون . . . داشت ( 5 ) مج : كسرى فرمود تا او را بالش بردند ( 6 ) مج - تا بر آن نشيند ( 7 ) مج + و بر وى ننشست ( 8 ) مپ 2 - خبر به كسرى . . . ننشست ، متن - كسرى او را بالشى فرستاد تا بران نشيند . . . بالش را بر سر نهاد و بر وى ننشست ( 9 ) متن و مج - چون ( 10 ) مج + صورت ( 11 ) متن و مج - را خوش آمد ( 12 ) مپ 2 - بوسفيان را ، مج : شعبى را ( 13 ) مج : دهند ( 14 ) مج + او ( 15 ) مج + بزرگى مىبينم ، مپ 2 - او ( 16 ) متن و مج - و ( 17 ) متن : كرديم ، مج - بيفزوديم + پس او را از جمله خواص برتر نشاندى و بدين يك ادب تمامت اغراض و مقاصد او محصل شد